تبليغاتX
داستان های زندگی

داستان های زندگی

داستان های زندگی

شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل (((« زرتشت »)))

 

در انتظار قطارم...قطاري كه مسافرم در آن نيست...من هم در ايستگاه نيستم...روي ريلم... ريلي تا بي‌نهايت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:11  توسط احسان  | 

درود بر هم میهنان
چند سالیست که نام ها یی بر سالها می گذارند.سالی که گذشت , هم میهنان گرام تلاش درخور توجهی در اینتر نت از خود نشان دادند تا نام بلند آوازه ی کورش بزرگ را مزین به سال 86 خورشیدی هجری کنند.در خور است که به مناسبت هزار و صدمین سال زاد روز استاد بزرگ توس , ابوالقاسم فردوسی ارجمند , سال آینده را نیز , با تلاشی گسترده تر مزین به نام بلند و والای سخن سرای بوم و مرز جم و ملت کیخسرو کنیم.
تا سال نو تنها بیست روز باقیست.پس بر ماست که نشان دهیم خونی و غیرتی هنوز بر رگهای ایرانیمان جاریست و سال دیگر را می خواهیم به نام کیومرث و جم و فریدون و سیاووش و کیخسرو فریاد بزنیم , به اعتبار نام گرامی فردوسی توسی.
به فردوسی آن پیر فرخنده پی / بنام فریدون و جمشید کی
به آن خامه ی پاک و پر ارج وی / به آن نامه ی همچنان فر کی
به داد و به مهری که اندرز خواند / خرد را به از ملک و از رزم خواند
به آن همت همچو شاهنشهان / که نامش بود فخر ایرانیان
همه مرز ایران ز او شاد شد / به پیکان آرش هم آواز شد
کند زنده دوران ایرانیان / نخستین شهان تا به ساسانیان
تهمتن ز او نام و آیین گرفت / همه ملک ایران ز او جان گرفت
همه عمر خود وقف ایران نمود / به سی ساله زنده هزاران نمود
کنون جان به آیین پاکش کنیم / همه سال ها را به نام کنیم.
 
به پیر سخندان سلام و درود / ز رود ارس تا به زاینده رود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:35  توسط احسان  | 

اینم تقدیم به کسی که اومد و رفت مثل یه خواب گرچه معتقدم کل زندگی یه خوابه

**

در حباب کوچک

روشنایی خود را می فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی

شب مسموم از هرم زهر آلود نفس ها

شب . . .

گوش دادم

در خیابان وحشت زده ی تاریک

یک نفر گویی قلبش را

مثل حجمی فاسد

زیر پا له کرد

در خیابان وحشت زده ی تاریک

یک ستاره ترکید

گوش دادم . . .

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم . . .

تنم از وسوسه ی

متلاشی گشتن.

 

روی خط های کج و معوج سقف

چشم خود را دیدم

چون رطیلی سنگین

خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان

 

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

داشتم

لرد می بستم در گودالم

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفره ی خود

یک سرود زشت مهمل را

با وقاحت می خواند

جیر جیری سمج و نامفهوم

لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود

و روان می شد بر سطح فراموشی

 

آه ، من پر بودم از شهوت – شهوت مرگ

هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید

آه

من به یاد آوردم

اولین روز بلوغم را

که همه اندامم

باز می شد در بهتی معصوم

تا بیامیزد با آن مبهم ، آن گنگ ، آن نامعلوم

در حباب کوچک

روشنایی خود را

در خطی لرزان خمیازه کشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:11  توسط احسان  | 

زیبایی عشق به تحمل نه به فرو ریختن و خرد شدن...
برای عشقت بجنگ اما اونو گدایی نکن آخه آدما چیزای باارزشو به گدا نمی دن....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:57  توسط احسان  | 

سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
 
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...

مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه 
سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه 
 
سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره... 
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
 
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:49  توسط احسان  | 

خبر مسرت‌بخش و بسيار اميدوارکننده اين‌که اعلام شد فيلم «تايتانيک» براي پخش از شبکه سوم سيما در حال دوبله است.

احتمالا مديران شايسته و فرهنگي تامين فيلم و برنامه اين سازمان اخيرا متوجه شده‌اند که يک فيلم پرفروشي به نام «تايتانيک» به بازار آمده و در راستاي سرگرم‌سازي هرچه بيشتر امت هميشه در پاي تلويزيون و ماهواره، في‌الفورت دستور خريد و دوبله و پخش آن را صادر کرده‌اند.

ضمن تقدير از ميزان سرعت عمل و آنلايني اين عزيزان، به اطلاع عده‌اي از اشکال‌تراشان حرفه‌اي که دائما غر مي‌زنند که اين فيلم از جهات مختلف قابل پخش در سيماي جمهوري اسلامي ايران نيست، مي‌رسانيم که خيلي هم هست!

منتها يک سري اسلاميزاسيون و بومي‌سازي لازم دارد که با بريدن چند صحنه غيرضروري و تغييرات مختصر در ترجمه به راحتي حاصل مي‌شود.

 

 

مثلا:

 

 

داستان فيلم قبل از دوبلاژ و بومي‌سازي:

 

 

«بروک سوت»، يک جوينده گنج آمريكايي است که به دنبال يک الماس مشهور در بقاياي کشتي غرق‌شده تايتانيک است.

او يک صندوق سالم در کشتي پيدا مي‌کند که در آن تصويري عريان از يک زن جوان قرار دارد که الماسي بر گردن دارد.

پس از نشان دادن نقاشي در يک برنامه تلويزيوني، يک زن پير به اسم «وز داوسن» ادعا مي‌کند که همان زن نقاشي است.

او به محل غرق کشتي برده مي‌شود تا به جستجوگران کمک کند تا جاي الماس را پيدا کنند، اما به جاي اين کار، او همه حقايق مربوط به داستان غرق شدن کشتي تايتانيک را براي همه تعريف مي‌کند.

او دختري ۱۷ ساله و ثروتمند بوده که تصميم داشته با کشتي به آمريكا برود و در آنجا با «کال‌هاکلي» ازدواج کند.

مادرش او را مجبور ساخته تا به اين ازدواج تن در دهد.

بنابراين پس از اين‌که آنها سوار کشتي مي‌شوند و کشتي حرکت مي‌کند، او يک شب تصميم مي‌گيرد تا از بالاي کشتي خودش را در آب بيندازد.

اما او توسط مسافر فقير و جواني به اسم «جک داوسون» که کارش نقاشي است، نجات پيدا مي‌کند.

آنها به تدريج بيشتر با هم آشنا مي‌شوند و اين آشنايي منجر به عشقي عميق بين آن دو مي‌شود.‌

هالکي و مادر رز مي‌کوشند تا آنها را از هم جدا نگه دارند، اما موفق نمي‌شوند و رز با جک به قسمت زيرين تايتانيک رفته و به رقص و باده گساري مي‌پردازد.

در يک تعقيب و گريز هيجاني، آنها به درون يک اتومبيل بخارگرفته سوار بر کشتي پناه مي‌برند (پناه بر خدا!)

در اين بين کشتي به يک کوه يخ شناور برخورد کرده و شروع به غرق شدن مي‌نمايد و در حالي که همه خدمه و مسافرين کشتي در تلاشند تا راه نجاتي براي خود بيابند، جک براي نجات جان رز خود را فدا مي‌کند.

 

 

داستان فيلم پس از دوبلاژ و بومي شدن:

 

 

بروک سوتو يک جوينده اسلحه ونزوئلايي است که براي برملا کردن جنايت‌هاي کاخ سفيد با تجهيزاتي که از کوبا تهيه کرده است، در اعماق آبها به دنبال بقاياي سلاح‌هاي کشتار جمعي پنتاگون است.

او به طور اتفاقي، به بقاياي يک کشتي خيلي گنده بر مي‌خورد که يک صندوق سالم درون آن قرار دارد.

بروکو صندوق را بيرون مي‌آورد و در آن ـ کات به قسمت‌هايي از فيلم دوئل ـ مقداري اسناد جنگي مهم مي‌يابد که در آنها نشان داده شده سازمان جاسوسي آمريكا باعث غرق شدن تايتانيک بوده.

بروک سوت با استفاده از شبکه جهاني «العالم» از مردم عالم مي‌خواهد هرکس اطلاعاتي دراين باره دارد، به او کمک کند.

يک پيرزن نيکاراگوئه‌اي به اسم «رزا آدمونو» ادعا مي‌کند مي‌تواند به بروکو سوتو کمک کند و در حالي که «سيا» در پي قتل وي است، فراري داده شده و به کشتي مزبور منتقل مي‌شود.

او در آنجا داستان زندگي خودش را بازگو مي‌کند.

رزا يک دختر فقير و بدبخت بوده که توسط قاچاقچيان انسان آمريكايي در 17 سالگي از ماناگوآ دزديده مي‌شود و بعد از گريم به صورت يک دختر ثروتمند سوار بر تاتانيک مي‌شود تا به آمريكا فرستاده شود.

رزا که از آمريكا متنفر است تصميم مي‌گيرد خودکشي کند اما در آخرين لحظات توسط پسري ـ کات به تصاويري از سريال خانم مارپل ـ نجات داده مي‌شود.

اسم پسر ياکوب است. او ماموريت دارد تا براي خنثي سازي پروژه انقلاب‌هاي نارنجي و صورتي و يشمي و پشمي آمريكا که قرار است هشتاد سال بعد شروع شود، به آمريكا برود.

رزا، مفتون تعهد ياکوب مي‌شود و با او به طبقات پايين که ستمديدگان و رنجبران و مستضعفين قرار دارند، مي‌رود و در جلسات دعا و نيايش آنها ـ کات به صحنه‌هايي از آهنگ برنادت ـ شرکت مي‌کند.

 

سرانجام، در حالي که آنها درون يک اتومبيل، با حفظ فاصله شرعي به نابودي استکبار جهاني فکر مي‌کنند و از فرط خشم، دود و بخار از کله‌شان بلند مي‌شود (و روي شيشه هم طبيعتا تاثير مي‌گذارد!) با دسيسه عوامل «سيا» که ياکوب را شناسايي کرده بودند، يک کوه يخ در مسير تايتانيک قرار مي‌گيرد و با آن برخورد مي‌کند.

ياکوب در صحنه تاثيرگذاري فرياد مي‌زند: «نالوطيا... نامسلمونا... با من مشکل دارين، چرا زن و بچه مردم رو غرق مي‌کنين؟»

و افسر ارشد سيا که در هيات سرپرست گروه نوازندگان ظاهر شده مي‌گويد: «ها‌ها‌ها... ما اينطوري هستيم... تازه کجاشو ديدي؟... حتي واسه بدنومي القاعده، بوئينگ به برج‌هاي دوقلو هم مي‌زنيم!»

و در جواب رزا که مي‌پرسد: «بوئينگ ديگه چيه؟»

مي‌گويد: «هموني که با هماهنگي صهيونيست‌ها به برج‌هاي دوقلومون مي‌زنيم»

و با پاسخ ياکوب که ابراز مي‌دارد: «عفت کلوم داشته باش، آمريكايي بي چاک و دهن» درگيري شروع مي‌شود.

اما کشتي غرق مي‌شود و در صحنه پاياني، ياکوب در حالي که به رزا مي‌گويد که اسناد اين جنايت در صندوق گذاشته شده، به خاطر سمي که عوامل «سيا» به گردن او تزريق کرده‌اند ـ با يک موسيقي جانگداز هندي ـ به اعماق دريا فرو مي‌رود.

رزا هم پس از اندکي توسط نيروهاي امنيتي آمريكايي دستگير و به گوانتانامو منتقل مي‌شود.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:23  توسط احسان  | 

تیکه ی جدید پسرها به دخترها: این روزها همه از من شماره می خواهند شما چطور

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

انگاه كه با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم مي نوشتي سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم حالا سواد دارم اما ديگر به چشمانم هم اعتماد ندارم

گر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش، پس مواظب خودت باش

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق توولي فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

ديدم كه تو دريايي و من رود شدم در وسعت چشمان تو محدود شدم آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدم

دوست واقعی مانند تاکسی میمونه که تو روزای بارونی کمیاب میشه

از يه ديونه ميپرسن چرا ديونه شدي ميگه من يه زن گرفتم كه يه دختر 18 ساله داشت دختر زنم با بابام ازدواج كرد پس زنم مادر زن پدر شوهرش شد دختر زن من پسري زاييد كه داداش من ونوه زنم بود پس نوه منم بود پس من پدر بزگ داداشم شدم زن

من يک ليوان چاي داغ را به تو ترجيح ميدهم چون چاي فقط زبانم را ميسوزونه ولي تو دلمو ميسوزوني...

معادله جالب: از سن خودت 20 سال کم کن. باقيمانده رو با 7 جمع کن. اگه عدد زوج بود با 1 جمع و اگه فرد بود از يک کم کن. اگه رنگ تيره رو دوس داري ضرب در 3 کن واگه رنگ روشن رو دوس داري ضربدر 3.5 کن. نتيجه نهايي رو ول کن . حال خودت چطوره

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم

رشتي نصفه شب بلند ميشه آب مي خوره ميگه: سلام بر حسين يه نفر از زير تخت ميگه : سلام عباس آقا

ازترکه مي‌پرسن: پارسال روز زن چه كادويي به زنت دادي؟ ميگه: بردمش كيش. ميگن: اي ول بابا، دمت گرم، خوب حالا امسال چيكار مي‌كني؟ ميگه: ميرم ميارمش

یكی آزمايش ايدز ميده، جواب مثبت بوده، ميگه: عجب دوره و زمونه‌اي شده، آدم به دستاي خودش هم نميتونه اعتماد كنه

دروغ پسرانه : 1. خيلي ميخوامت(ماشاالله پسرها همه رو ميخوان) ?.هميشه به يادتم(مخصوصا موقع لالا) ?.تا اخرش با هاتم(ولي از يه نوع ديگش) ?.غير تو به هيچکسي فکر نميکنم(اره جون عمت) ?.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حين تلفن پشت خطي داشته باشي) ?.تا حالا با هيچ دختري انقدر صميمي نبودم(به جز خواهرم) ?.دوستت دارم(دروغ سال ??)(که مد شده

يه گنجشكه با موتور تصادف ميكنه از هوش ميره ،وقتي به هوش مياد ميبينه تو قفسه ،تو سرش ميكوبه ميگه بيچاره شدم ،موتوريرو كشتم .

الهي مورچه گازت بگيره شامپو بره تو چشمات مگس بره تو گوشت اگه قراموشم کني!!!!!

خروس و خر و سگ تصميم گرفتند از ايران فرار كنند. وقتي علت فرارشون رو پرسيدند، خروس گفت: اينقدر ساعت عقب و جلو ميشه كه نميدونم كي بايد بخونم! سگ گفت: نفهميدم، من بايد بگيرم، 110 بايد بگيره، بسيج بايد بگيره! خر گفت: توي اين مملكت، نفهميدم من خرم، تركا خرن، لرا خرن

عبارت «کلاه سرت گذاشتن تا زانو» یعنی چه؟ الف) فروش پراید دوگانه سوز بدون مخزن. ب) قول تحویل ال نود تا پس فردا. ج) تحویل پژو جي ال ايكس با یک مأمور آتش نشانی در صندوق عقب. د) من مادرم مریضه، کارت سوختتو بده، چند لیتر بنزین بزنم! هـ) سهمیه‌بندی لغو شد، باکتو پرکن

در ادامه ي طرح امنيت اجتماعي،حوزه ي علميه قم اعلام کرد:براي تسريع در شرعي شدن روابط دختران و پسران،طرح آخوند نا محسوس اجرا مي شود

تركه داشت اظهار نظر ميكرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف ميكنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته!؟

لره با خوشحالي به دوستش ميگه بالاخره اين پازل رو بعد از ۲ سال حل كردم . دوستش ميگه: ؟ می گم 2 سال زیاد نیست : نه بابا رو جعبه اش نوشته 4 تا 7 سال

قدرت ديد خانومها :يه تار مو را روي كت شوهرشون مي بينند اما چراغ تير برق كوچه شون را هنگام ‏رانندگي نمي بينند

بوسه اختراع طبيعت است براي هنگامي كه كلام قادر به بيان احساسات نيست

می دونی من دوست دارم، من عاشقتم، من برات می میرم، می خوام ببوسمت....... رو هم دیگه چند تا میم داره؟؟؟؟؟

تركه ميره بانك وام بگيره، ضامن نداشته، منفجر مي شه

تركه ميره مكه؛ وقتي برمي گرده رفقاش ميپرسن: تعريف كن چجوريا بود؟ تركه ميگه: خدا كه خانه نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن !!!

ثمره عمر آدمي يك نفس است و آن نفس از براي يك همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس از براي عمري بس است

مي دوني كي مي فهمي دنيا دو روزه ؟ وقتي اوني كه دوستت داره بهت مي گه تا آخر دنيا باهاتم

بيمار خنده هاي تو ام ؛ بيـــــــــــــــــــشتر بخند خورشيد آرزوي مني ؛ گرمـــــــــــــــــــــتر بتاب

اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست... اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داري

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ... آن زمان که دوستمان دارند لجبازی ميکنيم ... ... و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

اگر ديدي مردي را به سوي زندان مي برند ، در دل خويش بگو : چه بسا او از زنداني تنگ و باريكتر مي گريزد .و اگر مستي را ديدي با خود بگو :كسي چه مي داند ، چه بسا او مست شده تا چيزي زشت تر از مستي را ترك گويد

لره تلويزيون رو روشن ميكنه. كانال 1: قرآن. كانال 2: قرآن. كانال 3: قرآن. كانال 4: قرآن. كانال 5: قرآن. كانال 6: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه

ميگن خدا به اندازه دل هر کس بهش نعمت ميده .. پس دل تو بايد خيلي بزرگ باشه که خدا من رو بهت داده

شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي

ترکه داشته با يه خره تخته نرد بازي ميکرده بهش ميگن چرا داري با خر بازي ميکني ترکه ميگه : همچينم خر نيست , دو هيچ جلو ههِ
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:23  توسط احسان  | 

شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد  خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

ترکه ميره خونش ميبينه زنش با 8تا آدمه گردن کلفت نشسته ميفهمه جوکو اشتباه اومده ميره بيرون تا رشتيه بياد drooling


سخت ترين سوال کنکور امسال : سهميه خودروي شخصي دولتي دوگانه سوزي که آمبولانس وانت هست و شبها در آژانس کار ميکند چقدر است؟

زن رشتيه شب دير مياد خونه، شوهرش مي‌پرسه: كجا بودي؟ زن: چند تا مرد به من تجاوز كردند! مرد: تجاوز ده دقيقه طول مي‌كشه، بقيه‌شو كجا بودي؟
surprisebig grin

به يه پيرمرد ميگن بزرگترين آرزوت چيه؟ ميگه اي کاش زن ها رو مثل اسکناس ميشد خورد کرد.مثلا يه 50 ساله بدي 2 تا 25 ساله بگيري
oh go on

یه روز تو آبادان مسابقه میزارن که چه کسی صداش مثله داریوشه خود داریوش شرکت میکنه چهارم میشه

فراموشم مکن هرگز / ولي گاهي به ياد آور / رفيقي را که مي داني / نخواهي رفت از يادش

دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک بازي ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم. اگه تونستي منو پيدا کني بغلم کن و بوسم کن و .... ، اگه هم نتونستي منو پيدا کني من زير راه پله قايم شدم

فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت ،آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد ...خلاصه گند زدي تو فرشه رفت
feeling beat up

ترکه لب دريا همش داد ميزد آفرين، ما شالا .... ،ازش ميپرسن چه کار ميکني؟ ميگه :پسرم 1 ساعته رفته زير آب هنوز بر نگشته ...عجب نفسي داره ها
hee heehee hee

آسمان با وسعتش تقدیم تو ** رقص ماهی های دریا مال تو ** هر چه دارم از تو دارم مهربان ** زندگیم امروز و فردا مال تو

زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به يادش باشي

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

حضرت يوسف ميگفت که هيچ کس در اين دنيا از من خوشگل‌تر نيست... که شيطان مياد پيشش و ميگه زياد مغرور نباش از تو خوشگل‌تر هم هست ولي از من زشت تر وجود نداره. دعواشون به جاهاي باريک ميکشه ميرن پيشه خدا براي داوري. خدا به حضرته يوسف ميگه از تو در دنيا خوشگل‌تر نيست. حضرت يوسف ميره بيرون شيطان ميره تو بعد از يه مدت شيطان با قيافه‌اي گرفته ميات بيرون. حضرت يوسف بهش ميگه چي شده. شيطان ميگه تو رو جون مادرت بگو اين احمدي نژاد کيه؟

يه مرد احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشکل ميشي
peace sign

عجايب هفت گانه ي ايران:1) ترک عاقل 2) اصفهاني بخشنده 3) رشتي با غيرت 4) تهروني با معرفت 5) يزدي با شهامت 6) لر با شخصيت 7) عرب با تربيت

عشق نوعی جنگ است و کسی که برای اولین بار این جنگ را آغاز می کند باید شجاعت جنگیدن را داشته باشد

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم

متلك هاي بسيجي : روزه هاتونو بگيرم جيگر؟ وقت داري واست دعا كنم؟ حيف كه روزم و گرنه جيگرتو ميخوردم خواهر اگه نمازتون دير شده برسونمتون

به پشه ميگن چرا زمستونا پيدات نيست ميگه نيست تابستون خيلي رفتارتون خوبه... زمستونم بيام
feeling beat up

ترکه ميره جوراب فروشي و ميگه : آقا من جوراب مي خوام . فروشنده ميگه : مردونه . ترکه هم دستش را دراز ميکنه و دست ميده و ميگه : مردونه

مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس. سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي

قلبم مال تو،مواظب باش از دستت نيفته ... نه بخاطر اينكه قلبه منه ....به خاطر اينكه تو توشي

ترکه ميميره به پسرش وصيت ميکنه بعد از مرگم يک ميليون خرجم کن پسرش بعداز مردنش يک ميليون خر جمع ميکنه
cowcowcowcowcow
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:51  توسط احسان  | 

سرنوشت خویش را باور کن
که باری، همان توان نهفته ی توست
و نرم می شکفد
و زندگی را از آن دست می آراید
.که تو می خواسته ای
 
عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر صبور دشتهای بی کران آن
«و هم بدین سان است که واژه های « کار » و « زندگی
معنای اصیل خویش را باز می یابند
.و گلبوته های تلاش تو به گُل می نشیند
 
به دره های عمیق احساس خویش سفر کن
«که در آنجا کسی را جز خویشتن « خود
باز نمی یابی
و لحظه ها را غنیمت شمار
و آنان را بنیاد دنیایی کن
.هر یک به فراخور خویش
 
و هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی
آینده را نظاره مکن
با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا
.به دنیای زیبای فرداها
 
و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی
همواره دشواری در کمین است
که زندگی اگر نام آسانی داشت
دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را
از کف می داد
.و در آسمان، رنگین کمان
 
Sherrie Householder
شری هاوس هولدر
برگردان دکتر مهدی مقصودی
...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط احسان  | 

زنی می رفت مردی او را دید به دنبال او روان شد .

زن پرسید که چرا پس من بیای ؟

مرد گفت بر تو عاشق شده ام.

زن گفت: بر من چه عاشق شده ای خواهر من از من خوشگلتر است و از پس من میاید برو و بر او عاشق شو .

مرد از اونجا بر گشت و زنی بد صورت دید بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت چرا دروغ گفتی؟

 زن گفت : تو راست نگفتی اگر عاشق من بودی چرا پیش دیگری میرفتی؟ مرد شرمند شد و رفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:36  توسط احسان  |